میدونی چرا آدم بزرگا وقتی بزرگ میشن دیگه با مداد نمی نویسن
چون یاد میگیرن هر اشتباهی دیگه پاک نمیشه
نوشته شده در تاريخ: ۲۵٫اسفند.۱۳۸۸
یادمان باشد که زیبایی های کوچک را دوست بداریم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادمان باشد که دیگران را دوست بداریم آن گونه که هستند نه آن گونه که می خواهیم باشند
نوشته شده در تاريخ: ۲۵٫اسفند.۱۳۸۸
مشکل اساسی دنیای امروز اینست که افراد نادان لبریز از اطمینان و اعتماد به نفس و افراد هوشمند پر از شک و تردید هستند
نوشته شده در تاريخ: ۲۵٫اسفند.۱۳۸۸
از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد نه آنچه را که آرزو داری , زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار
نوشته شده در تاريخ: ۲۵٫اسفند.۱۳۸۸
باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است / آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد / های های دل دیوانه من پنهانی است
نوشته شده در تاريخ: ۲۵٫اسفند.۱۳۸۸
زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست/ حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست/ زندگی جنبش جاری شدن است ازتماشاگه آغاز حیات تا بدان جا که خدا میداند
نوشته شده در تاريخ: ۲۵٫اسفند.۱۳۸۸
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
سرد و سرما زده ….از سمت کویر آمده بود
کودکی بود….. که در هیاتِ پیر آمده بود
تا صدای دل خود…. چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
من که رفتم…بنویسید…که دل داشت…ولی میل نداشت
نوشته شده در تاريخ: ۱۲٫اسفند.۱۳۸۸
اسم من چست ؟ خدایا چه کنم یادم نیست ، امشب آماده شدم تا چه کنم یادم نیست ، من که همسایه ی نزدیک شقایق بودم ، پا شدم آمدم اینجا چه کنم یادم نیست ، من چرا از تو بریدم و چرا برگشتم ، و بنا شد که دلم را چه کنم یادم نیست ، من نشانی دل دربدرم را بانو ، از تو پرسیده ام اما چه کنم یادم نیست ، این نوشته غرل کیست که من می خوانم ، اسم او چیست ؟ خدایا چه کنم یادم نیست
نوشته شده در تاريخ: ۱۰٫اسفند.۱۳۸۸
